تبليغاتX
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

...To love is to receive a glimpse of heaven

خداحافظ تو...

 

91hyw9sepcrovu0i9jrj.gif (992×529)

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی؛

می فهمی رنج را نباید امتداد داد؛

باید مثل یک چاقو که چیزها را می ‏برد و از میانشان می ‏گذرد؛

از بعضی آدم‏ ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی ...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید یه روز برگشتم  شایدم دیگه نیومدم

خداحافظتون آرزوهای بهترینا رو دارم واستون...

حلالمــــــــــــــــــــــ کنیــــــــــــــــــــــد

دیگه نفسی نیست ................تمام...

خداحافظ تو...

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 16:2 ] [ نفس ] [ ]


خدآیاااااااااااااا...

  چشمانم را از من مگیر...

بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم...

 برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...

خدایا !.........

.دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته.... دریاب مرا !

 این بنده ی سراسر بغض و حسرت را.... صبر !....

صبر را به من هدیه کن !

 خدایا !..

.بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...

و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا !

 مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

 خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...

عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

 بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...

ای قدرتمند بی نهایت کریم. دوستت دارم ای مهربان ..

.تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ... با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی !

 به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم...

خدایا تنهام نذار ....تنهاش نذار....

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:35 ] [ نفس ] [ ]


مآدر...

مادر....

صبحگاهان، چشم در چشم آسمان می گشایی و طلوع عشق را در کوچه های مادرانگی ات به تصویرمی ایستی.
آه ای مهربان!
چشم وامی کنم؛ پنجره ای را گشوده می بینم که تصویر خورشید را در سینه خویش جای داده است و شعاع نرم پای نورش را بر فرشی از تبسم و ترانه می گستراند.
«مادر» کلام مقدس آفرینش!
زیباترین تعبیر عاشقانه ممزوج شده با مهری.
مادر؛ تلاقی آفتاب و دریا، بی کرانه و گرم، لبریز از حرارت همیشه متلاطم عشق، آبی تر از آسمانِ دریانشانِ محبّت.
دستان تو بر سرم، تاج عزتی ست که هیچ گاه با هیچ هجومی از کف نخواهد رفت.
دستان نوازشت روی سرم تعبیر جاودانی و رسایی از خوشبختی ست.
نگاه می کنم در چشمان روشنت تا تعریف کنم واژه ای را که هیچ کلمه ای، تاب خلاصه کردنش را ندارد.
چقدر عطر نفس هایت، فضای خانه را معطّر می کند!
در اينجا همه چيز بوي عطر ياس ها را مي دهد.
دست های صمیمی ات، سفره عاطفه را پهن می کند و خوش طعم ترین غذای دنیا را بین کاسه های خالی ما تقسیم می کند.
سفره های تو همیشه بوی عشق و طعم ریحان می دهند.
سفره های تو، خاطرات گرم کودکی های من اند.
... هر چند هنوز هم هر وقت به تو می رسم، کوچک می شوم؛ آنقدر کوچک که می خواهم بزرگی دستان باعطوفت تو، مرا از زمین بردارد.
مرا بردار!
دوباره در آغوش گیر و شعر شعور و عشق را برایم زمزمه کن.
تو را به حرمت مادری ات سوگند می دهم، از ناسپاسی های فرزند همیشه کوچکت بگذر!
می دانم خوبی های تو را نمی شود در قالب کلمات گنجاند و قدر زحماتت را نمی توان در اختصار واژه هایی چون «سپاس» خلاصه کرد.
بهشت، زیباترین اجری است که خداوند، به پاس تمام الطاف مادرانه ات، در زیر گام های استوار خستگی ناپذیر تو نهاده است.
طعم شیرین بهشت گوارایت باد!


مامان روزت مبارک عزیزم

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:5 ] [ نفس ] [ ]


نفسمی...

شبی خواب دیدم ...

خواب دیدم در طول ساحل با پروردگارم قدم می زدم ...

سراسر آسمان صحنه هایی از زندگیم را نشان می داد . برای هر صحنه به دو ردیف ردپا روی شن توجه کردم ...

یکی به من تعلق داشت , دیگری به خداوند ...

وقتی آخرین صحنه در مقابلم نمایان شد باز به ردپاها نگریستم , فقط یک رد پا باقی مانده بود , همچنین متوجه شدم که این در  بدترین و اندوه بارترین اوقات زندگیم  اتفاق افتاده بود ...

مضطرب شدم و از پروردگارم پرسیدم :

« پروردکارا ! تو گفتی که از هنگامیکه من تصمیم گرفتم از تو پیروی کنم , تو تمام راه را با من گام خواهی برداشت اما من متوجه شدم که در طی سخت ترین اوقات زندگیم فقط یک رد پا وجود دارد . نمی فهمم , وقتی من به تو بیش تر احتیاج داشتم مرا ترک کردی !؟ »

پروردگار پاسخ داد :

« من تو را دوست دارم و هرگز رهایت نمی کنم . در دوران آزمون و رنج تو ,

وقتی که فقط یک رد پا می بینی , زمانی است که من تو را در آغوش می بردم . »

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:37 ] [ نفس ] [ ]


امروز...

یک سال دیگه گذشت...

و دوباره صفحه سفید دیگری پیش رویم گذاشتند تا پر کنم...

خدا کند این سال را روسفید باشم و صفحه ام را کم غلط تحویل بدهم..

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:24 ] [ نفس ] [ ]


هی...

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا اونو از بنده هايش جدا كرده ...

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 16:40 ] [ نفس ] [ ]


دلم پرواز می خواهد...

.. و حال شده ام مرده ای با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...

... دلم پرواز می خواهد...

... دیگر کوله ام خالیست...

... دیگر صدای باران هم درمان نیست...

... باید بروم...

... جای من اینجا نیست...

... بروم آنجایی که باران از اوست...

... جایی فراسوی ابرها...

... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...

راهها به دو راهی ختم نمی شوند...

... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...

... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...

... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...

... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...

نيمی بردار و نيمی ببخش...

... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..

و آنجا که آبی نیست ...

آبی تر است...

... آنجا که دیگر نفس نیست...

... همه اش عشق است و عشق است و عشق...

...

... اما نه....

... هنوز قلم به دستانم چسبیده...

... انگار هنوز هم باران درمان است...


... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...

گویی پایان راهی...

... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند...

...

... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم..

خاک همیشه خشک است...

... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...

ماه همیشه تاریک است...

... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم..

نان همیشه تلخ است...

... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم..

زبان همیشه دروغ است...

... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم..


بی گانه همیشه خسته است...

... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم..

او همیشه هست..

همیشه مهربان است...



[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 13:53 ] [ نفس ] [ ]


just God

زانوهامو بغل کرده بود مو نشسته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد
گفت:تنهایی
گفتم:آره
گفت:دوستات کوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!
گفتم:اشتباه کردم
گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی
گفتم:نه
گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
گفتم:بودم
گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟
گفتم:بردم، همین الان بردم
گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی
گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)
-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش
گفتی:ببخشم؟
گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری
گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟
تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟
گفتم:آخه تنهام
گفتی:پس من چی رفیق؟
من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن
اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو
من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،
همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی
اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم
دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم…
گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی
بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی
یک کلام تو بهترینی خدا


می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود …
و می دانی که من شکست ناپذیر هستم …
و تو مرا داری …برای همیشه!
چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد …
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای …
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم …
می خواهم شاد باشی …
این را من می خواهم …
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود …
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
پروردگارت …



برچسب‌ها: اعتراف, طنز جالب در وصف خوابگاه دانشگاه
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 14:33 ] [ نفس ] [ ]


کمکم کن ای خدا...

دوباره دلم شکست...

باز هم دلم شکست...

آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است

آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما

برد و

آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت

و آنگاه که فریادم را بر سر کوه ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با

توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از پشت

دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به

حال خود رها کنی

خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه

بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن غرق می

شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا...

گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم

هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد

خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو

ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی ...

♥ღ نفس ♥ღ



[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 10:53 ] [ نفس ] [ ]


امتحان عشق

شما داريد از كنار يه پرتگاه رد ميشيد ناگهان صدايي ميشنويد ميريد جلو ميبينيد دونفردارن از پرتگاه ميفتنو خودشونو به يه درخت گرفتن يكي از اين دو نفرعاشقته يكي ديگه عاشقشي اگه فقط بتوني يكي رو نجات بدي كدومو نجات ميدي فقط یكي رو ميتوني ها؟.......................

♥ღ نفس ♥ღ
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 23:29 ] [ نفس ] [ ]